آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه1مهر94

این روزا آنقدر خسته و کم توانم که حوصله هیچ کاری ندارم. کارهای اداره، تلاطم رفتن به خونه با کارهای عجیب و غریب آویسا خانوم تو ماشین، خونه و کارهای خونه، آشپزی و نوپایی علی و کشمکش ها تمام انرژی من رو می گیره. اول مهر هم کلاس آویسا عوض شد هم علی . صبح علی با مربی جدیدش غریبی می کرد و مجبور شدم به مربی قبلی ش تحویل بدم. اول صبحی یه شوک بهم وارد شد و اومدم اداره. خیلی وقت ها دوست دارم بیام پست بزارم ولی درگیریها نمیزاره بر می گردم...     ...
1 مهر 1394

دوشنبه 2شهریور94(مهمونی آخر هفته)

                                            آخر هفته پیش بعد از هماهنگی های بسیار از آن جهت که دایی جان محمد و عمو علی اینا با هم میان خونه مون و همش یا دایی جان بلاد فرنگ بودند یا عمو اینا شمال،در نتیجه مهمونی خونه ما عقب افتاد اما بالاخره شب جمعه جور شد و اومدند خونه مون.                       &nbs...
2 شهريور 1394

سفرنامه شمال(تعطیلات تابستان 94)

سلام و صدها سلام به دوستان گلم و به دو گل کوچک زندگی ام که همیشه عطر وجود اونها تنها رایحه ای ست که به من انگیزه وجود داشتن میده... بعد از جابه جایی در محیط کار احتیاج به استراحتی داشتیم و از این جهت با همسرجان هماهنگ کردیم تا سفری به دیار وطن بنماییم و اندکی از خستگی این روزها برهیم. ابتدا قصد بر صله رحم با خانواده و بعد آن سفر به جاده اسالم و شهرهای ساحلی داشتیم و اما با رسیدن به شمال اندکی برنامه مان تغییر کرد اما در کل سفر خوبی بود و من بسیار ریلکس شدم. به محض شروع شدن تعطیلات تحولی هم در پسرکمان ایجاد شد و شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و در شمال هم به پشتی های خونه باباحاجی تکیه میداد و راه میرفت. ...
12 مرداد 1394

دوشنبه 17شهریور1393

                                                   سلام به دوستان گلم. واقعاً دلم برای همه تون تنگ شده. از راه دور به یادتونم و روح ماه تون و بچه هاتون رو می بوسم. باری اگر از حال این مادر بخواهید هی همچی بد نیستیم و کلاً اگر عرض بفرمایم سیستم میستم و اعصاب و  روان قاطی هستیم.از طرفی پسرکمان شب زنده دار و بی خوابی شبانه و از طرفی دخترک و اذیت ها و آزارهاش و دوستی ...
17 شهريور 1393